تو یک دختر بیست و چهار ساله ی ترسویی..
نوشتن این جمله زیاد راحت نبود اما راستش را بخواهید من بیشتر زندگی ام را صرف ترسیدن کرده ام..
ترس اینکه نکند بابا شیطنت های کودکانه ام را بفهمد..
نکند مامان بفهمد این ترم درس خواندنم شده رویا پردازی از تو و تمام نت برداریم از نام تو بوده ...و در اخر network + و سیستم عامل رو با ده پاس کردم..
اینکه نکند مامان و بابا طوریشان بشود..( شاید باورتان نشود اما شب ها نصف شب بیدار میشوم و به صدای نفس هایشان گوش می کنم تا خیالم راحت شود که هنوز زنده اند)..
سالها که گذشت ترس هایم تغییر کردند ترس از خیابان خلوت مردهای موتورسوار..
بالا رفتن سن شناسنامه ام و وحشت عقب ماندن از بقیه ی آدم ها..
ترس ازدست دادن مردی که باورش نمیشد دوستش دارم ترس از شصت سالگی و تنها ماندن...
ترس از ازدواج کردن..ترس از مادر نشدن. ترس از ارتفاع و هزار ترس دیگر به لیست کابوس هایم اضافه شد..حالا اینجا ایستاده ام..
بعد ازشیطنت های بچگی و ترم های متوالی معدل پایین و نت برداری از نام تو با بهانه های مختلف جای درس خواندن؛بی نتیجه اینجا ایستاده ام..سه ماه بعد از رفتن مردی که من دوستش داشتم و او باور نکرده بود...اینجا ایستاده ام بعد از افتادن از یک ارتفاع بلند و جان سالم به در بردن ..اینجا ایستاده ام و هنوز زنده ام..
هنوز موهایم را از پشت می بندم و هنوز وسط مجلس عزا بدون شناختن طرف اشک میریزم..
میبینید ترس هایم هنوز من را نکشته اند اما راستش را بخواهید هیچ وقت نمی توانم بگویم که به اندازه ی بیست و چهار ساله های دیگر زندگی کرده ام.. به خودم یک عمر جوانی بدهکارم... یک عمر بی خیالی مطلق و تکرار این جمله توی آینه که تو از همه ی این ترس ها بزرگتری احمق...
باید سر خودم داد بزنم که می شود بگذاری کمی زندگی کنم؟ باید خودم را جمع و جور کنم. بروم توی سرمای پاییز توی رودخانه ای جایی فرو بروم توی آب و ترس هایم را پهن کنم تا آب با خودش ببرد می دانید موضوع این است که باید باور کنم که قهوه هیچ وقت توی شکر حل نمی شود..
:.همیشه در کنار هم می مانیم.:...ما را در سایت :.همیشه در کنار هم می مانیم.: دنبال میکنید
برچسب: ترس ازدست دادن,ترس ازدست دادن عشق,ترس از دست دادن عشقم,ترس ازدست دادن عزیزان,ترس از دست دادن تو,ترس از دست دادنت,ترس از دست دادن همسر,ترس از دست دادن مادر,ترس از دست دادن والدین,ترس از دست دادن بكارت, نویسنده: بازدید: 186