
امروز خم شدم توی آینه و به دختر رنگ پریده ای که روبرویم ایستاده بود و داشت رژلب می زد گفتم: xa0تو یک دختر بیست و چهار ساله ی ترسویی.. نوشتن این جمله زیاد راحت نبود اما راستش را بخواهید من بیشتر زندگی ام را صرف ترسیدن کرده ام..xa0 ترس اینکه نکند بابا شیطنت های کودکانه ام را بفهمد.. نکند مامان بفهمد این ترم درس خواندنم شده رویا پردازی از تو و تمام نت برداریم از نام تو بوده ...و در اخر network + و سیستم عامل رو با ده پاس کردم.. اینکه نکند مامان و بابا طوریشان بشود..( شاید باورتان نشود اما شب ها نصف...
ادامه مطلب