
باید برای داشتنت میدویدمزمین میخوردمبلند میشدم و ادامه میدادم.باید برای داشتنت قید زمین و زمانو میزدم.اما خواستم برات بنویسمبرای داشتنت قید خندهایم را زدمیه دختر وقتی چشمهایش نمیخنددیعنی روزگارش خوب ...
ادامه مطلب
شنبه ها، او را می دید. بعد، سه روز، از یکشنبه تا سه شنبه، با خاطرات او زندگی می کرد. پنج شنبه ها، جمعه ها و نصف روزهای شنبه، مشغول برنامه ریزی برای آخر هفته با او می شد.xa0 فقط چهارشنبه بیکار می ماند. نه پیش می رفت و نه پس.xa0 امان از این چهارشنبه ها ... +xa0نوشته شده در xa014 Dec 2016ساعتxa01:51 AMxa0 توسطxa0Nagjomohammadxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب